طرفداران شیفته 3

10 / 10
از 1 کاربر

طرفداران شیفته (3)

 

آن ها سوار بر اتومبیل از کلوپ گلف دور شدند. چارلی مدیر ناحیه را به سمت یزرگراه غربی راهنمایی کرد و از او خواست تا در نزدیکی بازار مشخصی پارک کند.

مدیر ناحیه دریافت که چارلی او را به داخل فروشگاه بزرگ وارلی می برد اسمی که تا به حال نشنیده بود.

مدیر ناحیه هنگام ورود متوجه شد که فروشگاه بسیار شلوغ است.مردی میانسال با لباس رسمی آبی رنگ و کاملا اتو کشیده و لبخندی بر لب برای خوشامدگویی جلو آمد و گفت: به فروشگاه وارلی خوش آمدید. اجازه بفرمایید یک میخک سفید به پیراهنتان سنجاق کنم. امروز در محوطه ی سبز طبقه ی سوم قهوه ی مجانی داریم و اگر خدمتی از دست مان برمی آید لطفا درخواست کنید. از این که به فروشگاه وارلی آمدید متشکرم.

مدیر ناحیه که تحت تاثیر قرار گرفته بود گفت: عجب خوشامدگویی جالبی! فروشگاه های دیگر هم می توانند از چنین سیستمی استفاده کنند.

چارلی گفت: البته که می توانند. خدمات خوب همیشه نتیجه ی سیستم های جذاب است. حالا بیا برویم فروشگاه را ببینیم. چارلی این را گفت و به طرف بخش فروش کتاب حرکت کرد.جهت پیشگیری از مشکلات خانواده از مشاوره خانواده کمک بگیرید.

او ادامه داد: هفته ی بعد تولد همسرت است می توانی از این جا برایش کادو بخری. مدتی بود که مدیر ناحیه فکر می کرد برای همسرش چه بخرد. او به نتیجه ای نرسیده بود. چارلی خندید و گفت: من می دانم او چه می خواهد. کتاب آنتونی رابینز را برایش بخر. چیزی که خیلی دوست دارد همین است. تنها مشکل این است که تمام نسخه های کتاب تمام شده سری جدید هم فردا می رسد. اما بیا به کتاب فروشی برویم و سعی کنیم یک نسخه از کتاب را تهیه کنیم.

هنگامی که به بخش کتاب رسیدند فروشنده که خانم جوانی بود گفت: بعد از ظهرتان بخیر آقا ! چه کمکی از دستم برمی آید؟

مدیر ناحیه متوجه شد که به لباس فروشنده هم مثل همه ی کارکنان یک میخک قرمز و برچسب بزرگ اسمش سنجاق شده است:" لیندا." او یک نسخه ی کتاب پیشنهادی چارلی را از لیندا درخواست کرد.

لیندا جواب داد: چه کتاب فوق العاده ای! من خودم در حال خواندن آن هستم. متاسفانه این کتاب را تمام کرده ایم و نسخه های جدید فردا می رسند. آیا می خواهید مدت زیادی در فروشگاه بمانید؟

مدیر ناحیه گفت: در حال گردشیم. فکر می کنم پانزده یا بیست دقیقه این جا بمانیم.

خانم فروشنده با خوسرویی گفت: وقت زیادی است. فروشگاهی را خارج از این جا می شناسم که وقتی امروز از کنارش رد شدم چند نسخه از این کتاب را در ویترینش دیدم. تا

انزده دقیقه دیگر یک نسخه از آن را برای شما تهیه می کنم. آیا کتاب را داخل کادو بپیچم؟

مدیر ناحیه که واقعا تعجب کرده بود گفت: بله لطفا.

وقتی آن ها لیندا را ترک کردند مدیر ناحیه به چارلی گفت: اعتراف می کنم که تحت تاثیر قرار گرفتم اما حاضرم شرط ببندم این کتاب برایم خیلی گران در می آید چون خودشان باید به قیمت خرده فروشی بخرند و کادو شده ی آن را به من بفروشند.

چارلی جواب داد: تو دقیقا همان قیمتی را که آن ها پرداختند ، پرداخت می کنی. هیچ فروشگاهی از وارلی ارزان فروش تر نیست. تازه کادوپیچی هم مجانی است.

درست در همین لحظه چارلی اعلام کرد: این همه پله برقی! دستشویی ها طبقه ی دوم هستند. این دومین جایی است که باید برویم. همیشه از ظاهر دستشویی ها می توان فهمید که آیا یک شرکت به مشتری هایش اهمیت می دهد یا نه. مدیر ناحیه با ورود به دستشویی ها متعجب از آن چه که می دید ناگهان در جای خود خشکش زد.

نور پردازی ملایم، پانل های چوبی و سنگ مرمر واقعا جای هیچ شکی باقی نمی گذاشت که در فروشگاه های وارلی ، راحتی و آسایش مشتریان اهمیت دارد. کنار هر دستشویی ستونی از انواع حوله های پارچه ای سفید قرار داشت و روی قفسه ی زیر آینه ها پر بود از شیشه های عطر. مردی که کتی سفید رنگ پوشیده بود در حال برق انداختن آینه ها بود دستشویی ها حتی یک لک هم نداشتند.

چارلی که بر می گشت تا به سمت پله برقی برود گفت : به نظر من که خوب است حالا بیا برویم نمی خواهم دیر کنیم.

مدیر ناحیه پرسید: چطور می توانند به مشتری هایشان گل میخک بدهند و یا برای خرید کتاب به فروشگاه های دیگر بروند و چنین دستشویی هایی داشته باشند؟

- بهتر است از لئو بپرسی.

- لئو؟

- لئو وارلی؟ مردی که مسوول همه ی این هاست. او منتظر ماست.

آن ها با عبور از یک پیچ ، صحنه ای را دیدند که مدیر ناحیه هرگز فراموش نخواهد کرد. در وسط فروشگاه سکویی بالا آمده بود که روی آن یک میز بزرگ مدیریتی قرار داشت. روی تابلو بزرگی نوشته شده بود: لئو وارلی.                                                   

می توانم کمکتان کنم؟ لطفا تشریف بیاورید و صحبت کنید.

چارلی و مدیر ناحیه به طرف سکوی وسط فروشگاه رفتند و روی آن قدم گذاشتند. لئو وارلی سرش را از روی کاغذهایش بالا آورد و گفت: آه ! بالاخره آمدی چارلی! این آقا هم باید دوستت باشد که درباره اش با من صحبت کردی. به فروشگاه وارلی خوش آمدید.

پس از خوش و بش و آشنایی مدیر ناحیه که دیگر نمی توانست صبر کند درباره ی دفتر لئو سوال کرد:

آیا این دفتر اولین راز ایجاد طرفداران شیفته است؟

لئو خندید و گفت: نه اما در مورد من قطعا بخشی از آن است. وقتی که فروشگاهمان به این بازار منتقل شد من نگران بودم که هیچ وقت نتوانم از دفترم خارج شوم. این مشکل را با قرار دادن دفترم در وسط فروشگاه حل کردم و این بهترین حرکتی است که تا به حال انجام داده ام.

چارلی با صدای بلند گفت : دوستمان می پرسد تو چطور می توانی به مشتری ها گل میخک بدهی؟دستشویی های شیک داشته باشی؟ و از همه مهم تر کارمندهایت را برای خریدن چیزی که مشتری سفارش می دهد به خارج از فروشگاه بفرستی؟

لئو جواب داد: سوالت اشتباه است. سوال درست این است که چطور می توانم این کار را نکنم! این جا فروشگاه وارلی است و ما در فروشگاه وارلیچشم انداز شرکت را پیاده می کنیم. چشک انداز می گوید: خرید از این جا را به کاری لذت بخش تبدیل کنید. سپس به مدیر ناحیه رو کرد و گفت: به گمانم که علاقمند هستید اولین راز ایجاد طرفداران شیفته را یاد بگیرید!

مدیر ناحیه جواب داد: همین طور است.جهت پیشگیری از مشکلات خانواده از مشاوره قبل از ازدواج کمک بگیرید.

لئو گفت: کار سختی نیست. سپس از داخل کشوی میز جعبه ی جواهری را بیرون آورد. او جعبه را باز کرد و دسبند طلایی را که یک سپر در وسطش قرار داشت بیرون آورد و گفت: این دستبند آموزش رازهای سه گانه ی طرفداران شیفته است. راز اول روی آن حک شده است. وقتی چارلی راز طرفداران شیفته را به من یاد داد من داوطلب شدم که به هر کاندیدای جدید یک دستبند طلا هدیه بدهم.

لطفا دستتان را جلو بیاورید.

مدیر ناحیه دستش را روی میز جلو برد و لئو دستبند را دور مچش بست. مدیر ناحیه که انتظار چنین هدیه ی با ارزشی را نداشت سپر را به سمت بالا چرخاند تا نور رویش بیافتد و آن چه را که نوشته شده بود خوان:

"مشخص کنید چه می خواهید."

این پیام مدیر ناحیه را نامید کرد که شاید انتظار پیامی جادویی تر داشت.لئو گفت: لابد می پرسد که معنی این جمله چیست؟ من خوش حال می شوم هرچه درباره ی این راز می دانم به شما بگویم اما چارلی رازها دارد و همه ی ما از مزایای پیش رفتن با این سیستم آگاهیم مگر نه چارلی؟

چارلی گفت: حق با توست لئو! سیستم ها زیبا عمل می کنند.

لئو ادامه داد: پس بهتر است مطابق با سیستم جلو برویم اما تا آن موقع می توانم به شما بگویم اولین کاری که باید انجام بدهید همان است که گفتم: " مشخص کنید چه می خواهید." به خاطر داشته باشید منبع همه چیز شما هستید.

چارلی یادآور شد: وقت رفتن است و ادامه داد یک کتاب کادوپیچ شده در کتابفروشی انتظار ما را می کشد و بعد باید برای خرید خواربار برویم. چارلی این را گفت و مدیر ناحیه را در میان خداحافظی های شتابزده از روی سکو به پایین هدایت کرد. وقتی که به مرکز فروش برگشتند مدیر ناحیه کتاب مورد نظرش را کادوپیچ شده دید و همانطور که چارلی پیش بینی کرده بود قیمت آن دقیقا همان مبلغ پرداختی فروشگاه بود.

مدیر ناحیه به لیندا گفت: ممنونم که کمک کردید. بعد کمی به جلو خم شد و با لحنی جدی پرسید: چرا این قدر خودتان را به زحمت می اندازید؟جهت کمک به رفع مشکل کودک خود از مشاوره کودک کمک بگیرید.

لیندا با همان جدیت جواب داد: سیستم فروشگاه این است که در حد امکان به نیازهای مشتریان رسیدگی شود. آقای وارلی اسم این کار را خدمت رسانی به روش طرفداران شیفته گذاشته است و ما را تشویق می کند که خودمان دست به ابتکار بزنیم. به علاوه این کار لذت بخش است. من قبلا در یک فروشگاه دیگر کار می کردم اما کارم در آن جا کسالت آور بود. من در آن فروشگاه که با من مثل یک ماشین احمق رفتار می کرد احساس خوبی نداشتم و ذهنیت بدم در رفتارم با مشتریان تاثیر می گذاشت. همه چیز در  فروشگاه وارلی دقیقا برعکس است. حالا من به مشتری ها کمک می کنم و خدماتی که به مشتریان ارائه می دهیم نمره داده می شود. وقتی موفق می شویم مدیریت ما را تشویق می کند و زمانی که موفق نیستیم به یاریمان می آید تا موفق شویم. افزایش حقوق و ترفیع نصیب کسانی می شود که خدماتی درخور طرفداران شیفته ارائه کند خوب کار کردن و مورد تشویق و قدردانی واقع شدن حس خوبی دارد.

مدیر ناحیه قبل از خداحافظی یک بار دیگر از او تشکر کرد.

چارلی گفت: حالا درباره راز اول فکر کن تا به محل قرار ملاقات بعدی برسیم.

ادامه دارد............

برگرفته از کتاب طرفداران شیفته

مرکز مشاوره گروه همراه سعادت آباد

 

ارسال نظر

عنوان نظر :
نام شما :
ایمیل :