پرسش و پاسخ

مجموع 95 پرسش و پاسخ
 

پرسش های مطرح شده

مجموع 95 پرسش و پاسخ
مهسا
|
شنبه 20 تير 1394
|
پاسخ به این نظر
2
با سلام.من مدتیه عاشق پسرعمم شدم اما اون هیچ حسی بهم نداره.میخوام این حس عشق یکطرفه رو از بین ببرم و حسم نسبت بهش مثل حسم به بقیه فامیلامون بشه اما نمیدونم چطور.میشه یه راه حل بهم بگید دیگه خسته شدم.
moshaver
|
ﺳﻪشنبه 23 تير 1394
|
پاسخ به این نظر
3

با سلام خدمت شما دوست گرامی

مهـــــسای عزیزم خیلی مایل بودم میدونستم که چند ساله هستید و آیا ا این علاقه رو با پسر عمه مطرح کرده ای و ایشون بهت گفته که هیچ حسی بهت نداره و یا خودت همچین برداشتی کرده ای !!!!!!

عـــشــق  باعث می شود فکرکنید فقط همین آدم است که با شما هماهنگ ه اما هر رابطه ای باید یه مسیر دو طرفه رو طی کنه و احساس عشق و علاقه یکطرفه مسلما شرایط رو سخت می کند..... میدونم که احساس واقعی عشق و علاقه به فردی داشتن به راحتی قابل برطرف شدن نیست و هر چند فراموش کردن خیلی سخت است اما زمــــان بهترین داروست  این را بخاطر داشته باش.

خودتـــــ رو باور داشته باش همه آدم های دنیا در یک نفر خلاصه نمی شود هر چند شاید تصورت بر این باشه که در عشق شکست خورده ای اما مطمئن باش مردان شایسته زیادی هستند که ممکن است در مسیر زندگی ت قرار بگیرند و خواهان ازدواج با شما باشند.

خوشبین بودن به آینده و آشناییت با آدم های دیگر بهت کمک میکنه که زودتر فراموش کنی و تا جایی که امکان داره  سعی کن ارتباط ی با ایشون نداشته باشی... کمی شرایط برایم مبهم است (ارتباط ت با این آقا  تا چه حدی است ) !!! 

ولــــی اگر پسرعمه از احساس شما نسبت به خودش آگاه نیست پیشنهاد میکنم پیش داوری نکنی و با نگرانی و حدس و گمان این رابطه رو پیش نبری بوسیله کمک از یه فرد مطمئن از احساسش نسبت به خودت آگاه شو و تکلیف خودت رو تو این رابطه مشخص کن.

در مرکز مشاوره گروه همراه کلیه خدمات روانشناسی(مشاوره خانواده، مشاوره ازدواج،کودک و....) ارایه میگردد. 

 

شــــاد و پـــــــرانــرزی باشـــــید

مشاور : خــانم خـــضـــری

 

محمد شجاعی
|
چهارشنبه 17 تير 1394
|
پاسخ به این نظر
2
با سلام ودرود بنده 23 سال سن دارم ودانشجو هستم در دانشگاه عاشق دختری شدم که از ورودی های جدید دانشگاه بود ودر کلاس ها توجه ام به ان بود دو ماه گذشت ومن از علاقه وعشقم نسبت به ان چیزی نگفتم وبعد از دو ماه بر اثر فشار و وس واس های زیاد که تمام وجود را فرا گرفته بود تصمیم گرفتم این علاقه بسیار زیاد که به ان را که دارم بهش برسانم وازش اجازه بگیرم که به خواستگاریش برویم اما متاسفانه روز قبل از ان تحقیق کردم متاسفانه دختر مورد نظر متاهل درامد واز ان روز به بعد بنده همیشه دل تنگ می شوم امید واعتماد به نفس خود را از دست داده ام ونا خود گاه بهش فکر می کنم وبسیار رنج می برم نمیدانم چکار کنم با سه چهار روانشناس صحبت کرده ام اما مدیریت ذهن و فراموش کردنش دشوار است ومن دراینده باز هم با ان رو به رو خواهد شد وبه یاد ان خواهد بود واین موضوع من را خیلی رنج می دهد ویکی از ضربه هایی که از این طریق بنده خوردم افتادن برخی از درس ها وپایین شدن زیاد معدل خواهش مندم به بنده که بار اولم هست به این مصیبت دچار می شوم کمک کنید چگونه با این موضوع برخورد کنم وچه کارهایی انجام بدهم
moshaver
|
یکشنبه 28 تير 1394
|
پاسخ به این نظر
2
با عرض سلام حضور شما دوست گرامی
دوست عزیز علاقه شما به این خانم در ذهن خودتان شکل گرفته بوده است و تا حدودی غیر منطقی و غیر واقع بینانه است . هر کسی برای انتخاب همسر آینده اش ملاکهایی دارد .از خودتان سوال می کنم شما قبل از اینکه علاقه به این شدیدی به این خانم داشته باشید در موردشان فکر منطقی کرده بودید؟ چه چیزی در ایشان دیدید که چنین علاقه زیادی به ایشان پیدا کردید؟ عشق و علاقه واقعی در اثر شناخت حاصل می شود . شما در واقع زودتر از آنچه مورد انتظار است به این خانم علاقمند شدید و در ذهنتان تصاویری ساختید که خودتان دوست داشتید و حال که با واقعیت روبرو شدید و این تصاویر ذهنی خراب شده شما رنج می برید .شما گفتید که بار اول است که به این مصیبت دچار می شوید منظورتان از مصیبت چیست؟ یعنی هر کس چنین مساله ای برایش پیش بیاید دچار به قول خودتان مصیبت شده است؟ در ضمن گفتید از روزی که فهمیدید که این خانم متاهل است همیشه دلتنگ شده و اعتماد به نفستان را از رست می دهید و نا خودآگاه به آن فکر می کنید. چقدر خوب است که این افکار را در جایی برای خودتان بنویسید و آنها را بررسی کنید. گاهی اوقات اتفاقی که برای ما می افتد ما را ناراحت نمی کند بلکه فکری که در مورد آن اتفاق می کنیم اذیتمان می کند . در آخر توصیه من به شما این است که اگر احساس می کنید در درستان افت کرده اید و یا اگر در روابط اجتماعی، خانوادگی و یا در صورت شاغل بودن در شغلتان هم دچار مشکل شدید حتما" به یک روانشناس ، به صورت حضوری مراجعه کنید  تا این مساله ، ریشه ای تر بررسی گردد. 
موفق و پیروز باشید
 مشاور : خانم خرم
 
رضا
|
چهارشنبه 17 تير 1394
|
پاسخ به این نظر
1
با سلام.21 سال سن دارم.یک سال است با دختری اشنا شدم و در حال حاضر باهم دوست هستیم و خیلی به هم وابسته.مخصوصا دختره.بهم گفته بود قبلا دوس پسر داشته و من هم گفتم مشکلی نیس.مهم الانه که با منی. اما بعد از گذشت 5.6 ماه خواست چیز مهمی رو درمیان بذاره.بعد از یه عالمه استرس چیزی ک فکرشو نمیکردم بهم گفت. گفتش با دوس پسر قبلیم رابطه از جلو داشتم و الان باکره نیستم... دنیا سرم چرخید اون لحظه....نمیدونستم چیکار کنم. سه روز بهش زنگ نزدم ولی تو این مدت پیش خودم گفتم خیلی باهام صادق بوده ک این حرفو زده بهم.بهش گفتم اگه پشیمونی از کاری ک کردی میبخشمت.اونم گریه کرد و گفت خییییلی پشیمونم. باهاش موندم. ولی مشکلی ک دارم اینه ک نمیتونم از رابطه قبلیش هم میاد ذهنم.حتی ب نحوه ی انجامش هم فک میکنم و اذیت میشم.... ب ای فک میکنم اگه روزی ازدواج کردیم ای افکار هنوزم باهام باشن... کمکم کنیدو درضمن من هم با ایشون دوبار رابطه داشتم.
moshaver
|
چهارشنبه 24 تير 1394
|
پاسخ به این نظر
1
با عرض سلام دوست عزیز شما اطلاعات چندانی در مورد آن دختر و اینکه نحوه آشنایی و هدفتان از دوستی با ایشان چه بوده نداده اید و تنها از وابستگی ای که به یکدیگر دارید صحبت کردید ولی مساله مهم این است که شما حداقل با خودتان رو راست باشید و هدف خود را از رابطه با این خانم و تداوم آن مشخص کنید . مساله ای که این دختر خانم به شما گفته مساله کم اهمیتی نیست گرچه باز هم این موضوع بر می گردد به هدف شما از دوستی با ایشان .اگر هدفتان از دوستی با این خانم ازدواج بوده است که باید خیلی دقیقتر و ریز بینانه تر به مساله نگاه کنید. این کاری که این دختر خانم انجام داده مساله کم اهمیتی نیست که بتوان از آن به راحتی چشم پوشید در ضمن شما گفتید که دوبار هم شما با این دختر خانم رابطه داشتید. چطور توقع دارید از کسی که با شما که هنوز نسبتی ندارد ، رابطه برقرار کرده فرد متعهدی باشد و احیانا" این کار با فرد دیگری تکرار نشود ؟
چه بسا اگر فرد متعهدی بود با شما نیز رابطه برقرار نمیکرد.نظر نهایی من این است که شما همانطور که گفتم با خودتان رو راست باشید و سنجیده تر راجع به ازدواج فکر کنید.
با آرزوی موفقیت برای شما 
مشاور : خانم خرم 
ف رضایی
|
یکشنبه 14 تير 1394
|
پاسخ به این نظر
1
باسلام وخسته نباشی بنده کارمند بانک میباشم ودار استرس زیادی چه درمحل کار وچه درمحيط بیرون دارم بطوریکه موقع امضاء زدن چک واستاد دستام میلرزد ونمونه درست امضاء بزنم من حتی دانشگاه را بخاطر کنفرانسهایی که داشت یه جورها با بهانه کردن چیزهای دیگر رها کردم چون ا زمانی که میخوام دکلمه صحبت کنیم تمام سیستمم به هم میخورد ومی تونم درست حرف بزنم لطفا مرا راهنمایی کنید با تشکر
moshaver
|
دوشنبه 15 تير 1394
|
پاسخ به این نظر
1

با سلام خدمت شما دوست گرامی 

با توجه به توضیحات جنابعالی شما دچار اضطراب اجتماعی هستید که این اضطراب بعلت نادیده گرفته شدنش باعث شده شما از موقعیتعای شغلی و تحصیلی خود صرفنظر کنید.

در اولین قدم ما باید با کمک هم شناسایی کنیم افکاری را که در لایه های ترس های شما از موقعیت های اجتماعی است. یعنی باید ریشه اصلی ترس پیدا شود. باید سعی کنید افکار مثبت رو جایگزین افکار منفی خود کنید. بطور مثال وقتی شما نمیتونیدکنفرانس بدهید یکی از افکاری که پشت این نگرانی مخفی است شاید این باشه که : " من این کار را خراب خواهم کرد و همه فکر می کنند من بی کفایتم "

به جای اینکه از موقعیتهای اجتماعی که بدلیل ترس اجتناب میکنید سعی کنید آنها را به چالش بکشید چرا که اجتناب باعث بوجود آمدن مشکلات بیشتر می شود و شما به ترس های خودتون اجازه می دهید تا بـــــزرگــــتـــــر شوند. گاهی بهتره تو محل کار موقع امضاء کردن که دچار همچین استرسی می شوید فکر کنید آنچه شما انجام می دهید برای بیشتر مردم اهمیتی ندارد و کسی به شما دقت نمی کند و کسی در مورد شما قضاوت نمی کند.

دوست عزیز ،کنار زدن هراس اجتماعی یه پروسه ایست زمانبر و قدم به قدم باید جلو رفت پس هرگز عجله نکنید.

روی مهارتهای اجتماعی خود کار کنید.همچنین سبک زندگی هم در درمان این اضطراب نباید نادیده گرفته شود مثلا از نوشیدنی های کافئین دار اجتناب کنید یا محدودش کنید. در صورت سیگاری بودن پرهیز از کشیدن آن و همچنین سعی کنید خواب مناسب و کافی داشته باشید.

پیشنهاد : با مراجعه حضوری و با روشهای روانشناختی و گاهی دارو درمانی این مسئله قابل درمان است .

شـــــــاد و پـــــــرانـــرزی باشـــــید

مشاور : خانم خضری

 

 

زهرا
|
یکشنبه 14 تير 1394
|
پاسخ به این نظر
1
باسلام خواهری دارم 25ساله که متاسفانه رفتاراش بر خلاف سنش خیلی بچگانه هست.کلاس پنجم بود که پدرم رو ازدست دادیم.اماهمه خانواده حسابی هواشو داشتن اما همش میگه کمبود محبت دارم و فقط به فکر ازدواجه.مورد مناسبی هم تاحالا پیدانشده.جدیدا چند وقتی هست که به شوهرمن علاقه مند شده و همش بهش پیام میده و زنگ میزنه.شوهرم خیلی آدم مهربونیه ودلش براش میسوزه.هرچی به خواهرم میگم من میدونم تو این کارا رو میکنی قبول نمیکنه و میگه تو به من بدبینی .اوضاع حسابی بهم ریخته شده من اکثرا باهاش دعوا میکنم.کارش به جایی رسیده که تهدید میکنه که خانواده رو ول میکنه و میره.نمیدونم چیکار باید بکنم.
moshaver
|
ﺳﻪشنبه 16 تير 1394
|
پاسخ به این نظر
2
با سلام خدمت شما دوست عزیز
آنطور که از صحبتهای شما پیداست خواهرتان وابستگی زیادی به پدرتان داشته و هنوز بعد از این همه سال نتوانسته با این موضوع کنار بیاید. او می خواهد کمبود محبتی را که به خاطر از دست دادن پدرتان دارد با مرد دیگری جبران کند و به نظرش با ازدواج کردن این مساله حل می شود که خود این فکر، اشتباه است چون انگیزه صحیحی برای ازدواج نیست چه بسا که بعد از ازدواج این اتفاق نیفتد. 
شما دوست عزیز به عنوان خواهری که احتمالا" از او بزرگتر هم هستید سعی کنید بیشتر او را درک کنید و واکنش تندی نشان ندهید چون در این صورت او را لجبازتر می کنید او باید خودش به این نتیجه برسد که ازدواج ، راه صحیحی برای جبران کمبود محبت نیست.او باید به جای اینکه در جستجوی محبت از دیگران و خصوصا" مردها باشد باید اول خودش، خود را دوست داشته باشد. کسی که خود را ارزشمند و دوست داشتنی بداند دیگر به دنبال جلب محبت از سوی دیگران نیست. این مساله دوست داشتن خود ربطی به خود خواهی  ندارد بلکه به نوعی داشتن اعتماد به نفس است. توصیه می کنم به جای دعوا با خواهرتان به او کمک کنید که به توانمندیهایش واقف شود تا احساس ارزشمندی بیشتری کند. اگر چنانچه نتوانستند این احساس کمبود محبت را در او از بین ببرید، توصیه می کنم خواهرتان را به جلسات مشاوره ببرید تا به صورت زیر بنایی تر به او کمک شود .
با آرزوی موفقیت برای شما
                                               مشاور :   سارا سادات خرم 
کارشناس ارشد بالینی