پرسش و پاسخ

مجموع 121 پرسش و پاسخ
 

پرسش های مطرح شده

مجموع 121 پرسش و پاسخ
رضا
|
چهارشنبه 17 تير 1394
|
پاسخ به این نظر
1
با سلام.21 سال سن دارم.یک سال است با دختری اشنا شدم و در حال حاضر باهم دوست هستیم و خیلی به هم وابسته.مخصوصا دختره.بهم گفته بود قبلا دوس پسر داشته و من هم گفتم مشکلی نیس.مهم الانه که با منی. اما بعد از گذشت 5.6 ماه خواست چیز مهمی رو درمیان بذاره.بعد از یه عالمه استرس چیزی ک فکرشو نمیکردم بهم گفت. گفتش با دوس پسر قبلیم رابطه از جلو داشتم و الان باکره نیستم... دنیا سرم چرخید اون لحظه....نمیدونستم چیکار کنم. سه روز بهش زنگ نزدم ولی تو این مدت پیش خودم گفتم خیلی باهام صادق بوده ک این حرفو زده بهم.بهش گفتم اگه پشیمونی از کاری ک کردی میبخشمت.اونم گریه کرد و گفت خییییلی پشیمونم. باهاش موندم. ولی مشکلی ک دارم اینه ک نمیتونم از رابطه قبلیش هم میاد ذهنم.حتی ب نحوه ی انجامش هم فک میکنم و اذیت میشم.... ب ای فک میکنم اگه روزی ازدواج کردیم ای افکار هنوزم باهام باشن... کمکم کنیدو درضمن من هم با ایشون دوبار رابطه داشتم.
moshaver
|
چهارشنبه 24 تير 1394
|
پاسخ به این نظر
1
با عرض سلام دوست عزیز شما اطلاعات چندانی در مورد آن دختر و اینکه نحوه آشنایی و هدفتان از دوستی با ایشان چه بوده نداده اید و تنها از وابستگی ای که به یکدیگر دارید صحبت کردید ولی مساله مهم این است که شما حداقل با خودتان رو راست باشید و هدف خود را از رابطه با این خانم و تداوم آن مشخص کنید . مساله ای که این دختر خانم به شما گفته مساله کم اهمیتی نیست گرچه باز هم این موضوع بر می گردد به هدف شما از دوستی با ایشان .اگر هدفتان از دوستی با این خانم ازدواج بوده است که باید خیلی دقیقتر و ریز بینانه تر به مساله نگاه کنید. این کاری که این دختر خانم انجام داده مساله کم اهمیتی نیست که بتوان از آن به راحتی چشم پوشید در ضمن شما گفتید که دوبار هم شما با این دختر خانم رابطه داشتید. چطور توقع دارید از کسی که با شما که هنوز نسبتی ندارد ، رابطه برقرار کرده فرد متعهدی باشد و احیانا" این کار با فرد دیگری تکرار نشود ؟
چه بسا اگر فرد متعهدی بود با شما نیز رابطه برقرار نمیکرد.نظر نهایی من این است که شما همانطور که گفتم با خودتان رو راست باشید و سنجیده تر راجع به ازدواج فکر کنید.
با آرزوی موفقیت برای شما 
مشاور : خانم خرم 
ف رضایی
|
یکشنبه 14 تير 1394
|
پاسخ به این نظر
1
باسلام وخسته نباشی بنده کارمند بانک میباشم ودار استرس زیادی چه درمحل کار وچه درمحيط بیرون دارم بطوریکه موقع امضاء زدن چک واستاد دستام میلرزد ونمونه درست امضاء بزنم من حتی دانشگاه را بخاطر کنفرانسهایی که داشت یه جورها با بهانه کردن چیزهای دیگر رها کردم چون ا زمانی که میخوام دکلمه صحبت کنیم تمام سیستمم به هم میخورد ومی تونم درست حرف بزنم لطفا مرا راهنمایی کنید با تشکر
moshaver
|
دوشنبه 15 تير 1394
|
پاسخ به این نظر
2

با سلام خدمت شما دوست گرامی 

با توجه به توضیحات جنابعالی شما دچار اضطراب اجتماعی هستید که این اضطراب بعلت نادیده گرفته شدنش باعث شده شما از موقعیتعای شغلی و تحصیلی خود صرفنظر کنید.

در اولین قدم ما باید با کمک هم شناسایی کنیم افکاری را که در لایه های ترس های شما از موقعیت های اجتماعی است. یعنی باید ریشه اصلی ترس پیدا شود. باید سعی کنید افکار مثبت رو جایگزین افکار منفی خود کنید. بطور مثال وقتی شما نمیتونیدکنفرانس بدهید یکی از افکاری که پشت این نگرانی مخفی است شاید این باشه که : " من این کار را خراب خواهم کرد و همه فکر می کنند من بی کفایتم "

به جای اینکه از موقعیتهای اجتماعی که بدلیل ترس اجتناب میکنید سعی کنید آنها را به چالش بکشید چرا که اجتناب باعث بوجود آمدن مشکلات بیشتر می شود و شما به ترس های خودتون اجازه می دهید تا بـــــزرگــــتـــــر شوند. گاهی بهتره تو محل کار موقع امضاء کردن که دچار همچین استرسی می شوید فکر کنید آنچه شما انجام می دهید برای بیشتر مردم اهمیتی ندارد و کسی به شما دقت نمی کند و کسی در مورد شما قضاوت نمی کند.

دوست عزیز ،کنار زدن هراس اجتماعی یه پروسه ایست زمانبر و قدم به قدم باید جلو رفت پس هرگز عجله نکنید.

روی مهارتهای اجتماعی خود کار کنید.همچنین سبک زندگی هم در درمان این اضطراب نباید نادیده گرفته شود مثلا از نوشیدنی های کافئین دار اجتناب کنید یا محدودش کنید. در صورت سیگاری بودن پرهیز از کشیدن آن و همچنین سعی کنید خواب مناسب و کافی داشته باشید.

پیشنهاد : با مراجعه حضوری و با روشهای روانشناختی و گاهی دارو درمانی این مسئله قابل درمان است .

شـــــــاد و پـــــــرانـــرزی باشـــــید

مشاور : خانم خضری

 

 

زهرا
|
یکشنبه 14 تير 1394
|
پاسخ به این نظر
1
باسلام خواهری دارم 25ساله که متاسفانه رفتاراش بر خلاف سنش خیلی بچگانه هست.کلاس پنجم بود که پدرم رو ازدست دادیم.اماهمه خانواده حسابی هواشو داشتن اما همش میگه کمبود محبت دارم و فقط به فکر ازدواجه.مورد مناسبی هم تاحالا پیدانشده.جدیدا چند وقتی هست که به شوهرمن علاقه مند شده و همش بهش پیام میده و زنگ میزنه.شوهرم خیلی آدم مهربونیه ودلش براش میسوزه.هرچی به خواهرم میگم من میدونم تو این کارا رو میکنی قبول نمیکنه و میگه تو به من بدبینی .اوضاع حسابی بهم ریخته شده من اکثرا باهاش دعوا میکنم.کارش به جایی رسیده که تهدید میکنه که خانواده رو ول میکنه و میره.نمیدونم چیکار باید بکنم.
moshaver
|
ﺳﻪشنبه 16 تير 1394
|
پاسخ به این نظر
2
با سلام خدمت شما دوست عزیز
آنطور که از صحبتهای شما پیداست خواهرتان وابستگی زیادی به پدرتان داشته و هنوز بعد از این همه سال نتوانسته با این موضوع کنار بیاید. او می خواهد کمبود محبتی را که به خاطر از دست دادن پدرتان دارد با مرد دیگری جبران کند و به نظرش با ازدواج کردن این مساله حل می شود که خود این فکر، اشتباه است چون انگیزه صحیحی برای ازدواج نیست چه بسا که بعد از ازدواج این اتفاق نیفتد. 
شما دوست عزیز به عنوان خواهری که احتمالا" از او بزرگتر هم هستید سعی کنید بیشتر او را درک کنید و واکنش تندی نشان ندهید چون در این صورت او را لجبازتر می کنید او باید خودش به این نتیجه برسد که ازدواج ، راه صحیحی برای جبران کمبود محبت نیست.او باید به جای اینکه در جستجوی محبت از دیگران و خصوصا" مردها باشد باید اول خودش، خود را دوست داشته باشد. کسی که خود را ارزشمند و دوست داشتنی بداند دیگر به دنبال جلب محبت از سوی دیگران نیست. این مساله دوست داشتن خود ربطی به خود خواهی  ندارد بلکه به نوعی داشتن اعتماد به نفس است. توصیه می کنم به جای دعوا با خواهرتان به او کمک کنید که به توانمندیهایش واقف شود تا احساس ارزشمندی بیشتری کند. اگر چنانچه نتوانستند این احساس کمبود محبت را در او از بین ببرید، توصیه می کنم خواهرتان را به جلسات مشاوره ببرید تا به صورت زیر بنایی تر به او کمک شود .
با آرزوی موفقیت برای شما
                                               مشاور :   سارا سادات خرم 
کارشناس ارشد بالینی
سعیدامیدی(خ)
|
پنجشنبه 11 تير 1394
|
پاسخ به این نظر
1

با عرض سلام و عرض ادب من از سال 85 به رشته فوتبال روی آوردم و از همون روزای اول استرس داشتم نمیدونم چرا ولی استرس تمام وجودمو گرفته بود به خودم وعده های آینده رو میدادم که با گذشت زمان و کسب تجربه بتونم این استرس رو نابودش کنم بتونم خودم باشم اما از بین نرفت الان چند ساله که این استرس منو زندگیمو تحت تاثیر قرار داده به حدی که جلوی پیشرفت های زندگیمو گرفته بزارید ریز تر براتون توضیح بدم همه ی امید منو خونوادمو اطرافیانم بعد از خدا به این فوتبال هستش من هم تواناییش رو دارم بدون اغراق و بدون اینکه بخوام خودمو گول بزنم باید بگم تواناییم خوبه و جز با استعداد های فوتبال محسوب میشم این نظر شخصی من نیست اینو مربیام همیشه بهم گفتند من اگر بتونم این استرس رو از بین ببرم قطعا به آنچه که میخوام میرسم اما همه ی ترس من اینه که نتونم این استرس رو از بین ببرم و از هدفم هم دور بشم برای این فوتبال خیلی زحمتا کشیدم ، مصدومیتا و دردسرای زیادی رو تحمل کردم از این به بعد هم تحمل میکنم فقط و فقط به عشق اینکه بتونم به هدفم برسم و بتونم دل خونوادمو شاد کنم خونوادم هم توی این راه خیلی اذیت شدن و ازم کلی انتظار دارند همیشه با 30-40 درصد توانایی هام توی زمین فوتبال حاضر شدم چون استرس بیش از نیمی از توانایی هام رو کور میکنه با این حال بازم به موفقیت هایی رسیدم وقتی با 30-40 درصد توانایی هام تونستم این موفقیتا رو کسب کنم اگر همه ی تواناییم رو بتونم به کار ببرم یعنی بدون استرس کار کنم قطعا موفقیتام به چشم همه خواهد اومد منم به هدفم میرسم کتاب های روانشناسی زیادی هم خوندم مثل : موفقیت های نامحدود در 20 روز ، بسوی کامیابی نوشته آنتونی رابینز ، مانند عقاب باشیم و .. اما بی تاثیر بوده خواهشم ازتون اینه که کمکم کنید بتونم استرسم رو از بین ببرم با کمک شما اگر این استرس رو از بین ببرم امید خیلی هارو زنده کردم منم از این عذاب رها میشم توروخدا کمکم کنید من به اعتماد به نفس بالایی احتیاج دارم کمکم کنید به این اعتماد به نفس بالا برسم منتظر جوابتون هستم ممنون

moshaver
|
چهارشنبه 17 تير 1394
|
پاسخ به این نظر
1
با سلام حضور شما دوست گرامی
از صحبتهای شما به این نتیجه رسیدم که فوتبال در زندگیتان مقوله با ارزش و مهمی است این بسیار خوب است که شما در زندگیتان هدفمند هستید و برای رسیدن به آن تلاش می کنید ولی مساله استرسی که مطرح کردید و گفتید نیمی از تواناییهای شما را از بین می برد را باید مورد چالش قرار دهیم. 
استرس مساله ای نیست که فقط شما با آن روبرو باشید در جامعه امروزی افراد به دلایل مختلفی دچار استرس می شوند ولی مساله مهم این است که چگونه باید با آن مقابله کرد؟ قبل از هر چیز اجازه دهید از شما بپرسم که زمانی که دچار استرس می شوید چه چیزی از ذهنتان می گذرد؟ اگر شما برای این سوال جوابی داشتید باید این جواب را به چالش کشید و در نهایت مهم این است که اگر فکری دارید که شما را دچار استرس می کند باید روی آن کار شود. در صورت اصلاح این فکر، استرس شما تا حد زیادی از بین خواهد رفت. شاید استرس در بعضی از شرایط ، طبیعی به نظر برسد ولی آنجا که روی کارکردهایمان اثر منفی بگذارد باید جدی تر به آن توجه شود.در ضمن شما چندین بار قید کردید که خیلی تلاشهای بسیاری انجام داده اید تا به هدفتان برسید این حرف، مقداری کلی است شما باید این هدف را ریزتر، عینی ترو قابل دسترس تر کنید. خیلی وقتها هدف گذاری اشتباه باعث ایجاد استرس در صورت نرسیدن به آن هدف خواهد شد. نکته دیگر این است که چرا همه امید خانواده شما به این مساله است و به چه دلیلی اینقدر از شما انتظار دارند و اینکه دقیقا" چه انتظاری از شما دارند؟ به نظرتان یکی از دلایل استرس شما توقع بالای خانواده و حتی خودتان، از خودتان نیست؟ دوست عزیز نکته مثبت داستان شما این است که شما فرد تلاشگر و توانمندی هستید و اگر بر استرستان غلبه کنید توانمندتر هم خواهید شد به نظرم شما اگر به صورت حضوری برای مشاوره بروید ریشه ای تر مساله تان حل می شود و اگر مساله استرس به طور کامل حل شود خود به خود اعتماد به نفستان هم بالا خواهد رفت و کارآمد تر عمل می کنید.
با آرزوی موفقیت برای شما 
 مشاور : خانم خرم 
م.حسینی
|
پنجشنبه 11 تير 1394
|
پاسخ به این نظر
1
باعرض سلام و خسته نباشید خدمت شما.پسری36 ساله هستم که چندین سال با دخترخانمی که دوسال از خودم کوچکتر هستن درارتباط هستیم حتی میشه گفت داریم باهم زندگی میکنیم ولی دورازهم.وازین رابطه خانواده هردومون بی خبرهستند.مهمترین مساله اینه که نحوه اشناییمون توسط یکی از دوستان ایشون بوده وازین دوستیهای خیابونی نبوده.از روزی که باهم اشنا شدیم یک دل نه صد دل عاشقش شدم وهردومون هم همدیگه رو واقعا دوست داریم وقصد و نیتمون ازچندین سال پیش این که باهم ازدواج کنیم.ولی مشکل بزرگی سرراهمون هست.اینکه خانواده ایشون با ازدواج غیر فامیلی مخالف هستند.این نکته رو هم بگم که هر خواستگاری داشته رد کرده.ازنظر تحصیلات هم ایشون مدرک کارشناسی ارشددارنه و شاغل هم هست.منم شغلم ازاده و دیپلمه هستم.این موضوع هم ازنظر خانواده ایشون مهمه.اینم بگم که هردومون شناخت کامل از هم و خانواده هامون داریم.ولی خودمون مشکلی باهم نداریم ازین بابت.هنوز هم بعد از چندین سال خواستگاریش نرفتم چون به خاطرمن به خانواده اش گفته قصدازدواج نداره ومیگه میدونم خانوادم مخالفت میکنن وشرایط سخت ترمیشه ونمیخواهیم که خانواده هامون ازین رابطه چندین سالمون باخبر بشن.ازتون خواهش میکنم راهکاری پیشنهاد بدید تا مشکلمون حل بشه و بتونیم باهم ازدواج کنیم.واقعا همدیگه رو میخواهیم و بهم علاقه داریم.ممنون از وقتی که به اینجانب دادید. با ارزوی موفقیت و سلامتی برای شماو گروهتون
moshaver
|
ﺳﻪشنبه 16 تير 1394
|
پاسخ به این نظر
1

با عرض سلام

 من در جزييات روابط خانواده اين دختر نيستم اما شما بالاخره بايد تصميم بگيريد و تكليف زندگي خودتون روشن كنيد و از اين بلاتكليفي در بيايد ،و تنها راه خواستگاري رسمي حالا اونها هم ندونن با هم رابطه داشته ايد اما پا پيش بگذاريد اين اولين قدم كه بايد برداشته شود و بدون اين قدم نميتوانيد ببينيد در مرحله بعد بايد چه كنيد اگر ميتوانيد به تحصيل هم بپردازيد تا موانع را كمتر كنيد ، حركت كنيد ، موفق باشيد.
مشاور : خانم علیپور